در ایستگاه مترو منتظر قطار هستم، پسری در حال خواندن ریاضیات از روی دفتر خود هست و من با توجه به مباحث نوشته شده حدس میزنم سالهای آخر دبیرستان باشد. بی مقدمه میپرسم چندمی؟ بدون اینکه نگاهی به من بیندازد میگوید سوم . مرددم گفتگو را ادامه دهم یا خیر. با این وجود میپرسم چه رشته ای میخواهی بری؟ اینبار سرش را بالا میاورد و می گوید معماری. با کمی تاخیر و با صدایی ضعیف تر دانشگاه تهران. نمیدانم لبخند را بر صورت من میبیند یا زودتر سرش را پایین برده. اما قبل از فکر کردن بیشتر میگوید :
-فکر نکنم قبول شم، این لعنتی خیلی سخته.
-ریاضی؟
-آره ریاضی و هندسه و جبر و هرچی که دورو برشه!
به دفترش نگاه میکنم و میگویم نگران نباش با تمرین درست میشه. جوابی نمیدهد. صدای قطار را که می شنود پا می شود تا سوار شود. به دفتر ۲۰۰ برگش و انبوه مسائلی که احتمالا درآن نوشته نگاه میکنم. چقدر بد که نمیتوانستم بگویم فقط بخون قبول شی بعدا دیگه نیازی بهش نداری. احتمالا بیشتر ناامیدش میکرد. هدفش معماری دانشگاه تهران بود. باید ریاضی را خوب جواب دهد بهتر بگم عالی، تا قبول شود. کنارش که منتظر آمدن قطار میشوم دفترش را ورق می زند . این صفحه مثل صفحه های قبل نیست. بیشتر از نوشته با نقاشی پر شده است بهتر بگم با طراحی هایش. چشمانم خیره می ماند. دستش قوی نیست، عالیست. چندتایی پرسپکتیو و پرسوناژ انسان که انصافا خیلی حرفه ای کشیده. و خب حدس زدنش هم سخت نیست که اینها نشانه های خستگی های سر کلاسش هست. احتمالا متوجه نگاه خیره من شده که میپرسد خوبه؟ بدون اینکه نگاهش کنم میگویم عالیه. سرم را که بالا می آورم، لبخند به لب دارد. خودم را اما نمیدانم. در قطار باز می شود و داخل می شود. من اما برمیگردم روی صندلی مینشینم و به این فکر میکنم سال بعد این موقع کجاست؟ و با دیدن کدام یک لبخند خواهد زد، طراحی هایش یا محاسباتش... ؟
برچسب:
نویسنده: آرمان موسویپور
تاريخ: چهارشنبه
30 آبان
1397 ساعت: 0:14