خیلی خوب یادمه لحظاتی رو که برای اولین بار نمایشنامه ای از دکتر نغمه ثمینی میخوندم هر لحظه موقع خوندن خواب در فنجان خالی بیشتر هیجان زده می شدم و به خودم میگفتم خدای من عجب نمایشنامه ای، فوق العادست ... اسب های آسمان خاکستر می بارند نیز همانطور بود ... همانطور عجیب و در عین حال نو اما با مایه ای تاریخی ... این دو را که خوندم انقدر مشتاق خوندن دیگر آثارشان شدم که جستجویی ساده در اینترنت انجام دادم تا بدانم چه کتاب ها و نمایشنامه های دیگری از ایشان چاپ شده و دیدم سه یا چهار تای دیگر هست و اما فهمیدم همه چاپ تمام هستند ! پیش خودم گفتم اخه مگه میشه؟ بلاخره تو انقلاب پیدا میشه ! روزی رو به این امید به انقلاب رفتم اما هیچ کدام از کتابفروشی های تئاتری نداشتند نه پارت و بیدگل و نه پیشگام و کتابسرای نیک که در این زمینه بیشتر تخصص داشتند ... اما یکی از همین ها پیشنهاد پاساژ صفوی رو به من کرد و گفت اونجا شاید پیدا کنم ...
با کورسویی امید رفتم و داخل پاساژ رنگ و رو رفته قدیمی ای شدم که مانند خودش پر بود از کتابهای قدیمی و نایاب و چاپ تمام ... نمیدونم اولین کتابفروشی بود یا دومین که تا سوالم رو پرسیدم جواب مثبتی به من داد و شکلک و افسون معبد سوخته رو برایم آورد .طبیعتا اصلش چاپ تمام بود و آنها کپی شده از رو کتاب بودند اما برایم فرقی با اصل آن نداشت همین که پیدا کردم ذوق زده ام کرده بود ... اصلا نیازی نیست که بگویم آنها چطور بودند معلوم است که فوق العاده و عالی بودند ... زمان گذشت تا تو تیوال دیدم که هیولاخوانی دکتر ثمینی تو تئاتر شهر اجرا دارد و همان لحظه به دنبال اولین روز خالی برای خرید بلیط گشتم ... باورم نمیشد تا آخرین روزی که برای خرید باز شده بود پر بود ! وای خدا عجب بدشانسی عظیمی! نظرات پایینش رو خوندم و فهمیدم انگار حضوری هم میشه بلیط خرید البته به شرط زود رفتن ! چندروز بعدش 2 ساعت قبل اجرا رفتم و بلیطی گیرم آمد البته روی زمین ! اما اصلا برایم مهم نبود فقط همین که گیرم آمده بود برام بس بود! نمایش که فوق العاده زیبا و مثل همه متن هایشان گیرا و جذاب بود . هیچ وقت یادم نمی رود که آن روزی که رفتم هر دو گوشم گرفته بود و تقریبا خیلی مونولوگ ها و دیالوگ ها رو متوجه نشدم اما باز هم کلیتش را فهمیدم ...
چند روز بعد که دکتر رفتم و گوش هایم باز شد باز هم به تماشای نمایش رفتم البته این بار با دوستم و خب بر روی صندلی ! بار دوم همه چیز را شنیدم و بیشتر لذت بردم ... و دوستم نیز که تصورش از تئاتر ،تئاتری کلاسیک مثل شکسپیر و مولیر و این ها بود اصلا فکرش را نمیکرد انقدر لذت ببرد از نمایشی که اصلا کلاسیک نبود و تصوراتش رو هم به هم زد و یادمه که بهم گفت" نیما تو امروز منو به نمایش نو علاقه مند کردی ..." .بعدها نمایشنامه ی هیولاخوانی هم چاپ شد و اون رو هم با شوق خواندم و باز هم لذت بردم ...زمان گذشت و فیلم تئاتر "این جا کجاست" که مونولوگی با بازی فوق العاده ریما رامین فر بود آمد که آن هم نوشته دکتر ثمینی بود شاید اگر بگویم بهترین مونولوگی بود که دیده یا خوانده بودم دروغ نگفتم! نشر نی خانه را چاپ کرد و باز هم لذت بردم ...
تا همین اواخر که موسسه پرسش مجموعه درسگفتار های خوانش هزار و یک شب را منتشر کرد و توانستم مانند یک دانشجو یه صحبت های ایشان گوش کنم و بیشتر به مهارت و دانش دکتر ثمینی پی بردم ... اما همه این هارا گفتم تا برسم به اینکه مدتی پیش در صفحه دکتر ثمینی فیلمی دیدم از همایش تداکس با سخنرانی ایشان ... دوبار گوش دادم و نمیدونم برای توصیفی بالاتر از عالی و فوق العاده چه جمله یا کلمه ای بگویم ...؟ واقعا خیلی از صحبت های ایشان فرای عالی بودن بود اما یکی از آنها این بود :" خیلی اهمیت نداره من به اونها(دانشجویان) بگم سوفکل اوریپید و آریستوفان و شکسپیر کیا بودن و کی زندگی می کردن ،مهمه، ولی اونها رو می تونن درکتابها پیدا کنن، مهم تفسیر منه ،مهم زبان منه مهم تلاش برای اینکه دو سو با هم گفتگو کنن و کلاس رو تبدیل کنن به مرکز ایده آل ،به مدینه فاضله گفتگو،من فکر میکنم کلاس میتونه مدینه فاضله گفتگو باشه و ای کاش که کلاس مدینه فاضله گفتگو باشه ." این فقط یک بخش از گفتگوی ایشان بود بخش های مهمتری هم داشت که ترجیح میدم نگم و اگر مایل بودید ببینید.
فقط یک چیز را میتونم با قطعیت بگم و اینکه ، واقعا آرزو داشتم یه استاد مثل ایشون می داشتم .تو رشته معماری وجود این اساتید کمه خیلی کمه حداقل من نه خودم نمونه های زیادی دیدم و نه از دوستان تو دانشکده های دیگه درباره این اساتید حرف زیادی شنیدم....انقدر کمه که لحظه ای گفتم ای کاش ادبیات نمایشی خونده بودم و نه معماری !ما سر کلاس ها شاهد یک نمایش مونولوگ هستیم در صورتی که به نظرم باید این به دیالوگ تبدیل شه تا وقتی مونولوگ ادامه داشته باشه ما فقط شنوندگان خوبی خواهیم شد در صورتی که از یک جا باید توان صحبت و ارائه نظرمون رو داشته باشیم .
https://www.youtube.com/watch?v=jdrvjojNEW4
برچسب:
نویسنده: آرمان موسویپور