به نظرتون میشه یه مکان بوی خاصی داشته باشه ؟ خب شاید بگید رستوران، کافی شاپ،بقالی و از این دست مکان ها هستند که معمولا با ورود میشه بوی خاصشون رو حس کرد ،اما منظور من جایی ست با بویی خاص تر ، نه الزاما بوی حاصل از مواد عذایی و ... . میدونم دارم گنگ حرف میزنم چون اگه تا چند روز پیش کسی همین سوال رو از من می پرسید منظورش رو درک نمی کردم . اما الان می فهمم ...
روز جمعه به بهانه رای دادن اتفاقی برای من افتاد که آخرین بار دوازده سال پیش تجربش کرده بودم ،در واقع جایی رفتم که 12 سال یا شاید هم بیشتر بود که از اون خارج شده بودم و البته تو این دوازده سال هم همیشه ارزوی دیدنش رو داشتم و هر بار با ترس از اینکه به دلایل مختلف اجازه ورود ندن ،فقط از دور نظاره گرش بودم ، تا همین جمعه ... تا همین جمعه که اتفاقات مختلف دست به دست هم داد و من رو به همان بهانه رای دادن به همان جایی کشوند که منتظرش بودم . رو به روی دبستانم بودم و خوشحال از اینکه ستاد رای گیری هست، روی پاهایم بند نبودم . روپوشم ، کیفم، مدادم ، و از همه مهمتر سنم را سالها پیش جا گذاشته بودم ،در واقع همه مجوزهایی که زمانی برای ورود داشتم و الان ... حال فقط خاطراتم همراهم بود که آن ها هم به وضوح خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستانم نبود ، اصلا شاید به همین خاطر بود که ورود به دبستان برایم هیجان انگیز شده بود ،چون هرچیزی در ذهن داشتم اکثرا مات و کدر شده بود . آن قدر در این 12 سال خاطراتم را هاااا کرده بودم که شفافیتش را از دست داده بود . حیاط ...کلاس ها .... اتاق مدیر و ناظم ... آبخوری ها ... کتابخونه... اتاق بهداشت ... همه و همه سرجایشان قرار داشت و مثل همیشه برایم نو بودند .
از نظر فردی غریب، حتما ساختمان ها همه نسبتا قدیمی و رنگ و رورفته و حتی زه وار در رفته به نظر می آمد ،اصلا اگر اشتباه نکنم تاریخ تاسیسش بر می گشت به سال . 1311. اما برای من اصلا این چیزها بی اهمیت بود . هربار در جدول بوی ماندگی آمده بود نا نوشتم و اما این بار مدرسه ام و خاطره هایش با سال ها ماندگاری بوی نا نگرفته بود . بوی نویی داشت شما فکر کنید بوی کتابی که تازه خریدید یا بوی عطر مورد علاقه تان یا حتی بوی غذایی که بسیار دوست دارید .انگار حق با پالاسماست که می گوید " قوی ترین خاطره یک فضا اغلب بو و رایحه آن است " . خاطراتم با سرعت بالایی مرور می شدند ،این بار اما شاید خیلی واضح تر ... . دیوار نم داده کلاس پنجم ، سر صف ایستادن های زنگ تفریح ، ساختمون ته حیاط کلاس چهارمی ها ... خانم محمدی ... آقای رضازاده ... . هر جا را نگاه می کردم خاطره ای به ذهنم حمله می کرد ،انگار ذهنم فقط و فقط اتفاق های مهم اون هم در لحظه و نه بازه زمانی رو در اختیارم قرار می داد.
عجیب بود آنجا هم نقطه ای از شهری بود که از آن متنفر هستم اما نه آنجا نباید داخل این شهر باشد چون عاشق آنجا بودم . وارد اتاق ناظم ها که شدم ، باورم نمی شد دو نفرشان هنوز آنجا پشت میزشان نشسته بودند، اما به اندازه 12 سال با خاطراتم فرق داشتند ... . به حیاط برگشتم چند دقیقه ای قدم زدم و همه جای آن را گشتم تا سیر شوم گرچه هر لحظه تشنگی ام افزون تر می شد. هر آن آرزو می کردم ای کاش الان سر صف بودم و از کابوس بزرگسال بودن رها می شدم. انگار بچگی همه چیزش بهتر بود ... جهانش... دوستانش...دغدغه هایش و آرزوهایش . می دانید؟ مدرسه بوی شیرینی داشت ، طعم فوق العاده ای می داد . صداهای بهتری از آن شنیده می شد، چیزهای زیباتری برای دیدن داشت و دنیای بهتری را می شد لمس کرد . انگار هر پنج حسم دلتنگ مدرسه بودند ... خیلی زیاد .
برچسب:
نویسنده: آرمان موسویپور